تبليغاتX
آفتابگردون عاشق

آفتابگردون عاشق

قالی جهان

 

هر هزار سال

‌ یک‌ بار فرشته‌ ها قالی‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ می‌ تکانند، تا گرد و خاک‌ هزار ساله ‌اش‌ بریزد و هر بار با خود می ‌گویند: این‌ نیست‌ قالی ‌ای‌ که‌ قرار بود انسان‌ ببافد، این‌ فرش‌ فاجعه‌ است. با زمینه‌ُ سرخ‌ خون‌ و حاشیه ‌های‌ کبود معصیت، با طرح‌ های‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته ‌های‌ ستم. فرشته‌ ها گریه‌ می ‌کنند و قالی‌ آدم‌ را می ‌تکانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمین‌ پهنش‌ می ‌کنند

رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش. قالی‌ بزرگی‌ است‌ زندگی‌ که‌ تو می ‌بافی‌ و من‌ می ‌بافم‌ و او می ‌بافد. همه‌ بافنده ‌ایم، می ‌بافیم‌ و نقش‌ می ‌زنیم. می ‌بافیم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا می ‌بریم، می ‌بافیم‌ و می ‌گستریم
دار این‌ جهان‌ را خدا برپا کرد و خدا بود که‌ فرمود: ببافید، و آدم‌ نخستین‌ گره‌ را بر پود زندگی‌ زد و هر که‌ آمد، گره ‌ای‌ تازه‌ زد و رنگی‌ ریخت‌ و طرحی‌ بافت و چنین‌ شد که‌ قالی‌ آدمی‌ رنگ‌ رنگ‌ شد. آمیزه ‌ای‌ از زیبا و نازیبا، سایه‌ روشنی‌ از گناه‌ و ثواب گره‌ تو هم‌ بر این‌ قالی‌ خواهد ماند. طرح‌ و نقشت‌ نیز و هزارها سال‌ بعد، آدمیان‌ بر فرشی‌ خواهند زیست‌ که‌ گوشه ‌ای‌ از آن‌ را تو بافته ‌ای.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/18ساعت 20:34  توسط فریبا  | 

در طول ترم



سه روز مانده به امتحان



دو روز مانده به امتحان



شب امتحان


یک ساعت مانده به امتحان


سر جلسه امتحان



هنگام خروج از جلسه
 


 یک هفته بعد از امتحان
 
 
 دو روز مانده به نتایج
 
 
 دیدین نمرات تو سایت
 
 
 و و و مشروط شدن
 
 
 هنگام خروج از سایت و دریافت نامه مشروطی
 
 
 و باز ترم جدید
..
.
..
.
.
.
:دي
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/28ساعت 11:55  توسط فریبا  | 

 

 

مدینه بود و غوغا بود

اسیر دیو سرما بود

محمد سر زد از مکه

که او خورشید دلها بود

لالا خورشید من لالا

گل امید من لالا

خدیجه همسر او بود

زنی خندان و خوشخو بود

برای شادی و غمها

خدیجه یار خوشرو بود

لالالا شادیم لالا

غمم آبادیم لالا

خدا یک دختر زیبا

به آنها داد لالالا

به اسم فاطمه , زهرا

امید مادر و بابا

لالالا کودکم لالا

قشنگ و کوچکم لالا

علی داماد پیغمبر

برای فاطمه همسر

برای دختر خورشید

علی از هر کسی بهتر

چراغ خانه ام لالا

گل دردانه ام لالا

علی شیر خدا لالا

علی مشکل گشا لالا

شب تاریک نان می برد

برای بچه ها لالا

لالا مشکل گشای من

گل باغ خدای من

حسن فرزند آنها بود

حسن مانند بابا بود

شهید زهر دشمن شد

حسن یک کوه تنها بود

لالا کوه بلند من

شراب و شعر و قند من

علی فرزند دیگر داشت

چوانی کوه پیکر داشت

همیشه حضرت عباس

به لب نام برادر داشت

لالا نازک بدن لالا

عصای دست من لالا

گل پر پر حسینم کو ؟

گل سرخ و گل شب بو

کنار رود و لب تشنه

تمام غنچه های او

لالالا غنچه ام لالا

لالالالا گل فردا

حسین و اکبرم لالا

علی اصغرم لالا

کجایی عمه جان زینب

سکینه دخترم لالا

لالالالا گل لاله

نکن گریه نکن ناله

شبی سرد است و مهتابی

چرا گریان و بی تابی ؟

برایت قصه هم گفتم

چرا امشب نمی خوابی ؟

لالالا جان من لالا

گل باران من لالا

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/09ساعت 10:35  توسط فریبا  | 

مهر

مهر يا "لاو" يعني "دوستي" كه معادل عربي آن محبت است و محبت نيز نوعي از عشق باشد كه البته عشق خود يك فصل است كه در تبيين  فصل عاشقي چنين گفته‌اند:

اين فصل را با من بخوان،‌باقي فسانه ست

اين فصل را بسيار خواندم ، ‌عاشقانست !

...

آن ‌روزها، وقتي فصل (ماه) مهر نزديك مي‌شد، كف دستم مي‌سوخت و صداي شرق شورق خط كش و دادي كه مي‌گفت: "آقا تورو خدا،‌ توروخدا آقا، ببخشيد...!" مي‌افتادم.

البته خدا را شاهد مي گيرم كه اين صداي دوستانم بود و حقير يك بار هم به ناظممان التماس نكردم. غرورم اجازه نمي‌داد التماس كنم. وقتي محكوم به خط‌كش خوردن بودم ، ‌دستم را مي‌گرفتم بالا و چشم به زمين مي‌دوختم. و تلاشم براي نيامدن اشك از چشمانم ، ‌تحسين‌ برانگيز بود و بي‌شك حرص ناظممان را بيشتر در مي‌آورد!

و به راستي كدامين هدف از "درآوردن حرص ناظممان" متعالي‌تر بود؟!

شوق ديدار مجدد دوستان و هيجان دويدن در حياط بزرگ مدرسه‌مان،‌ ترس هميشگي از آقا ناظممان را كم‌رنگ‌تر مي‌كرد.

يادباد ، كرم‌هايي كه از سر شيطنت ريخته مي‌شدند و زير خط كش آقا ناظممان له مي‌شدند. كرم‌هاي شيطنت،‌كرم‌هاي عاشقي!

...

بدترين اتفاق اين بود كه سال جديد ، ‌با همكلاسيان و دوستان سال پيشت در يك كلاس نيفتي!

بدترين اتهام مي‌توانست "دلقك كلاس شدن" باشد و بدترين مجازات اخراج از كلاس!

مجازاتي كه ناگهان اتفاق مي‌افتاد و هرگاه محكوم مي‌شدي، مي‌گفتي آقا مگه ما چي كار كرديم، و با لبخندي تلخ و احمقانه تقاضاي عفو مي‌كردي و ‌بغضت آن چنان گلوگير مي‌شد كه پاهايت توان بيرون رفتن از كلاس را نداشتند. پدر يا مادر، حكم سند را داشتند ، ‌اگر مي‌آورديشان ، ‌به شرط وثيقه آزاد مي شدي ،‌آزاد آزاد...!

...

مهر يعني به مادرت التماس كني كه اولا برايت مدادرنگي نو بخرد و ثانيا مدادرنگيش ،دوازده رنگ باشد به جاي شش رنگ!

...

مهر يعني كيف ،‌كفش و لباست نو باشد كه جلوي دوستانت خجالت نكشي!

...

مهر يعني مادرت سر سفره‌ي صبحانه دوتا  لقمه‌ي نان و پنير برايت بگيرد و بگويد:" اينو ميزارم تو جيب كناري كيفت ، ‌زنگ تفريح با دوستات بخوري. ‌يكيشو خودت بخور ، ‌يكيشم بده به دوستات!"، ‌البته اگر مادر مرده نباشي...!

...

مهر يعني زندگي را در يك "زنگ ورزش" خلاصه كردن و يعني خودت را رونالدو بداني و دوستت را روبرتو كارلوس!

.....

مهر يعني چاه توالت مدرسه‌ هميشه گرفته باشد يا شير آبخوري ، ‌نشتي داشته باشد

...

مهر يعني اينكه روي ميز خط بكشي و آن را به دو يا سه قسمت مساوي تقسيم كني تا بغل دستيت به محيط تو وارد نشود

...

مهر يعني سه نفر در يك ميز و موقع املا نوشتن، نفر وسطي برود پايين

...

مهر يعني به كفش همكلاسيت حسودي شود كه چرا كفش او چرخ دارد (مثلا) و كفش تو نه!

...

مهر يعني نامت زير بدها پر ضبدر(ضرب‌در) باشد چون آرام و قرار نداري و نام دماغو‌ترين بچه‌ي كلاس زير خوب‌ها ، پر ستاره !

....

مهر يعني حسرت كارت هزارآفرين ،‌ كتاب جلد شده ، ‌برچسب نام و نام خانوداگي،‌دفتر خط‌كشي شده

...

مهر يعني خورده گچ‌هاي پاي تخته سياه را جمع‌كني و به دوستانت پزشان را بدهي

...

مهر يعني كيف سنگين ، ‌شانه‌هاي كوچك و كم‌توان، و نگاهي معصوم

...

مهر يعني زنگ آخر،كيف به دست، گوش به زنگ باشي براي حمله به سمت درب خروج

...

مهر يعني به محض اينكه صداي زنگ آخر آمد ، فرياد زنان، آزاديت را جشن بگيري و بدون خداحافظي از معلم ، ‌فقط به فرار فكر ‌كني، ‌فقط به فرار!

...

مهر يعني در راه‌ بازگشت مدرسه به خانه،‌ آلوچه بخري و با دوستانت مسابقه‌ي پرتاب هسته بدهي

...

مهر يعني كيفت را بندازي وسط اتاق و روي دفتر مشقت دراز بكشي و مشق‌هايت را بنويسي

...

مهر يعني اگر مشق‌هايت زياد بود و تا شب تمام نشد،‌ زلال‌ترين اشك‌ها را روي دفتر مشقت بچكاني

...

مهر يعني تا شب بازيگوشي كني و به مادرت دروغ بگويي كه پاي مشق‌هايت بودي و تا الان تمام نشده است و او هم خودش را به كوچه‌ي علي چپ بزند و حرف تو را باور كند !

...

مهر يعني دفتر املايت را از چشم پدر غايم كني كه مبادا ببيند به جاي بيست،‌ نوزده گرفتي

...

مهر يعني به مادرت التماس كني كه ماجراي اخراج از كلاس را براي پدرت بازگو نكند!

 

و مهر يعني:

سيب دلم، براي كمي مهر ،‌لك زده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/03ساعت 11:55  توسط فریبا  | 

زیبای کوچک

 

گفتگوی یک سوسک با خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو  هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ... آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 14:51  توسط فریبا  | 

ليلي نام ديگر ازادي است

 دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری. خدا دنیای بی زنجیر می خواست، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت : زنجیره ات را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است. یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست. لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/25ساعت 13:20  توسط فریبا  | 

معبود من

خدايا هميشه تو را مي خوانم تا نگاهم كني و دست هاي پر از نياز مرا بگيري...

بگذار در تمام لحظه ها و ثانيه هايي كه برايم آفريده اي فقط تو را ياد كنم ، اگر تو در قلبم نبودي هزار بار از بي رحمي زمين و آسمان مرده بودم...!

خدايا دلم هواي تو را دارد مي خواهم بغض هايم را به گريه بدل كنم و هيچ كس جز تو اشك هايم را نبيند خدايا ديگر اين دنيا برايم زيبا نيست دنيايي كه هر روز ديوار هايش بلند تر و پنجره هايش كوچكتر مي شود دلم براي ديدن تو تنگ شده است

 

اگر نفسهايم را تنها بگذاري بدون شك مثل برگهاي پاييز خشك و زرد خواهم شد و مثل دانه هاي برف سرد و يخ زده...!

 

 

 

ياريم كن اي معبود مهربانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/20ساعت 18:3  توسط فریبا  | 

مرد ایده ال

تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند ... .

موبایل یكی از آنها زنگ می زند ,مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع

به صحبت می كند.

همه ساكت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند !

مرد: بله بفرمایید ...

زن: سلام عزیزم!... منم!... باشگاه هستی؟

مرد:سلام بله باشگاه هستم.

زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟

مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر .

زن:می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم ...

مرد:چنده؟

زن:شصت هزار دلار!!!

مرد:باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه !!!

زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره !!!

مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش !

زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوست دارم .

مرد:خداحافظ عزیزم...

مرد گوشی را قطع میكند . مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند!!!

بعد مرد می پرسد: ببخشید شما تميدونيد این گوشی مال كیه؟!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/10ساعت 23:11  توسط فریبا  | 

مهندس و برنامه نویس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوایى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند. برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش ايميل فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/28ساعت 19:20  توسط فریبا  | 

چراغ جادو

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله ها دنبال چیزی برای خوردن می گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد آنرا برداشت و رویش دست کشید ٬ میخواست ببیند که اگر ارزش داشته باشد ٬ آن را ببرد و بفروشد!

در همین موقع ٬ دود سفیدی از چراق بیرون آمد.

پیرزن چراغ را پرت کرد ٬ با ترس و تعجب عقب ٬ عقب  رفت و دید که چند قدم آن طرفتر ٬ یک غول بزرگ ظاهر شد!!!

غول فوری تعظیم کرد و گفت : نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه های جور واجوری را که برایم ساخته اند ٬ نشنیده ای؟

حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. اما یادت باشد که فقط یک آرزو!!!

پیرزن که به خاطر خوش اقبالی توی پوستش نمی گنجید ٬ از جا پرید و با خوش حالی گفت :

الهی فدات بشم مادر!!!

اما هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد!!!

"مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف می کنند"

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 20:13  توسط فریبا  | 

مدیر و منشی

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت !!!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 12:11  توسط فریبا  | 

یه شعر خیلی خیلی خوشگل:

 

 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

*****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

*****

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/21ساعت 14:29  توسط فریبا  | 

من و پای گچیم

خاطرات يه دختر پا گچي

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام !!!!!!!!

احوال شما؟؟؟؟

اين سري من با يه پاي گچي اومدم پيشتون

جان من شما تا حالا كسي رو ديديد كه از يه پله بيفته هم پاش بشكنه هم فرار كنه‌ (در بره) هم تاندم هاي پاش كشيده شده  بشه؟؟؟

به نظرم تا حالا هيچ كس مثل من نتونسته هنر مندي بكنه...

بايد اسمم رو تو كتاب ثبت ركرد گينس ثبت كنن!!!

راستي انتخاب رشته هم كردم...

ولي خدايي خيلي پر رو ام ...

با رتبه ي 29000 دانشگاه تهران و تربيت معلم و الزهراي تهران زدم

خيلي رو دارم ؟؟نه؟؟؟

ببخشيد نتونستم بهتون سر بزنم چون رفته بودم تهران و اينترنت در دسترس نبود

 

يه متن جالب چند روز پيش خوندم ديدم حيفه شما نخونيد:

 

عشق ني ني ...

از يه ني ني مي پرسن عشق يعني چي ؟؟؟

مي گه: عخش يني بزالي اوني كه دوسش دالي از پفكت بُخوله بلي فخد دودا دونه... 

خيلي با حال بود ؟؟؟ نه ؟؟؟ مي دونم

تماس فرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 19:1  توسط فریبا  | 

منم تنهام

سلام دوستاي گلم ...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

چطوريد؟؟؟

خوفيد؟؟؟

خيلي گليد.....

يه چند مدتي من نيومدم پيشتون راستش مي خواستم به خودم كه معتاد نشدم...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

معتاد به اينترنت....   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

فكر كنيد توي حدود 20 روز حدودا 37- 38 ساعت  تو اينترنت بودم...  تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ولي سعي كردم از اين به بعد بچه خوبي بشم و كمتر تو اينترنت بگردم... تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

راستي شما چي به اينترنت معتاد هستيد يا نه؟؟؟؟؟        تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اعياد شعبانيه رو هم به همتون تبريك مي گم..  عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

متن زير خيلي با حاله ها حتما همشو بخونيد...

من كه خيلي باهاش حال كردم

دوستون دارم...  عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

 

 

من تنهام تو چي؟؟؟؟؟

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 يه روز ديگه بهم گفت:

«مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟

 من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

 «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

 يه روز ديگه گفت:

 «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

 بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامه‌ش نوشت:  

«من اينجا يه دوست پيدا كردم.

آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت

 خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که

نمي دونه من هنوز هم خيلي

 تنهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 13:25  توسط فریبا  | 

تولودم مبارک

 

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

سلام عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

سلام

بازم سلام

امروز تولد يه دختر گل آفتبگردوني   بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

شما هم دعوتيد... همتون  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

فقط يادتون نره كه كادو هم بايد بياريد 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

شوخي كردم خودتون برام دوست داشتني تر از يك كادوي 120 مليوني هستيد...

ا ي...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

واي ...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آخ...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ديدي چي شد؟؟؟؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دماغم دراز شد...

ولي من كه دروغ نگفتم از ته دلم گفتم...

  

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

يه چيزي بگم ها هركي مياد تولد من بايد بياد برقصه ...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

جان من مثل اين پيرزنها و پير مردها ي 90 ساله يه گوشه نشيند...

اينجانب يعني فريبا خانم گل دقيقا موقع اذان ظهر هفدهمين روز از ماه گرم مرداد به دنيا آمدم...

راستي كي كيك دوس داره

بفرماييد ميوه و شيريني ميل بفرمائيد

جان من تعارف نكنيد

خوب اگه ازاون خوشتون نيامد از اين يكي كيك ميل كنيد

 

راستي خانواده ما پايه ان براي رقص پس شما هم كم نياريد و بياييد وسط...تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

عربي تركي فارسي كردي هر مدلي دلتون بخواد

اينام كادوهايي كه گرفتم ان شاالله باز مي كنم و با تمام مشخصات بهتون معرفي ميكنم

 

    

  

ا...

ا...

ا......

بابا جان ديگه بسه هر چي تو مهموني بوديدتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پاشي بريد ديگه خسته شدم

دوستون دارمwww.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

واي كادوهامو كجا مي بريد اونا مال منه...

 

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 12:0  توسط فریبا  |